آیت عشق در دفتر عقل
 
 
 

همچنان که در نوشته هاي پيشين هم به آن اشاره كردم اين تصور رايج وجود دارد كه اصولا عرفان اسلامي كه بر محوريت عشق دور مي زند با عقل در تضاد است اين اشتباه رايج كه امروز هم بسيار از گوشه و كنار شنيده مي شود ناشي از عدم درك مناسب از مباحث عرفاني است، يكي از اين دلايل شايد ناشي از اين مساله باشد كه بسياري از گنجينه هاي عرفاني ما به زبان شعر بيان شده و اصولا در حيطه ادبيات بررسي مي شود و كساني كه تاريخ بيهقي تصحيح مي كنند و با اشعار شاملو و فروغ فرخزاد دمسازند مي خواهند به مصاف بزرگاني چون مولانا و حافظ بروند كه بيت الغزل معرفت مي گويند و پرده از راز هستي بر مي دارند، آنجا مرداني از تبار انديشه مي خواهد نه نازك طبعاني اهل ناز و کام؛ به تعبیر حافظ:

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست

رهروي بايد جهانسوزي نه خامي بي غمي

كسي كه از شناسايي راز گل سرخ خود را معاف مي كند كجا مي تواند بفهمد حال نهنگهاي درياي معرفت را كه رستم وار براي فهم راز هستي دست از جان شسته اند، براي كسي كه زندگي بعد درخت است در نگاه حشره كجا راه به حريم قدسي معرفت آن بزرگان دارد.

حضرت استاد دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني ، وارث حضرت علامه طباطبايي و مهمترين پرچمدار فلسفه و عرفان اسلامي در جهان حاضر با مقايسه اين شعر سهراب با جمله شيخ احمد غزالي قدس الله اسراره در باره اكنون كه فرموده اكنون و آن دائم امتداد حق تعالي است كه از ابد تا ازل امتداد دارد، در سه گانه مقدس دفتر عقل و آيت عشق مي فرمايند:

"البته آنچه سپهري آن را حوض كوچك اكنون مي خواند فقط براي تن به آب زدن مناسب است و به هيچ وجه براي شناوري نهنگهاي هستي آماده نيست به همين جهت در جاي ديگر به اين واقعيت اعتراف كرده است و مي گويد:

كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ، كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم

كسي كه براي شناسايي راز گل سرخ كوشش و تلاش به عمل نمي آورد ناچار بايد در حوض كوچك شنا كند و تن خود را به آب آن تر سازد، آنجا كه زندگي از هر گونه رمز و رازي خالي مي شود و ديگر كوششي براي حل معماي آن به عمل نمي آيد به حوضچه اي تبديل مي شود كه فقط مي توان در آن تن را به آب زد، اينگونه است كه تعريف زندگي در نگاه او اينطور بيان مي شود: زندگي بعد درخت است به چشم حشره

جاي ترديد نيست كه بعد درخت براي يك حشره مي تواند زندگي باشد اما انسان كه حامل امانت الهي است زندگي را فقط در بعد درخت محدود نمي داند، انسان موجودي است كه با طرح پرسش هستي در اقيانوس بي كران زندگي شناور مي شود و همانند نهنگ در ژرفاي شگفت انگيز آن به جستجوي گمشده خويش مي پردازد، البته اين كار بي خطر نيست ولي رويارويي با خطر از ويژگيهاي زندگي است.

كساني كه از ورود در وادي تفكر و انديشه رو مي گردانند در زمره سبكباران ساحلها قرار مي گيرند و در نتيجه بايد در يك حوضچه به آب تني بپردازند".

اين اختلاف معرفتي بين دو سطح شعر ما فاصله اي است پر نشدني، از اينجاست كه علامه مرتضي مطهري رحمه الله عليه مي فرمودند كه اديبان به سراغ حافظ و عرفا نيايند و آن بزرگ فلاسفه اسلام علامه آشتياني رحمه الله عليه كه بر گليم ما دريا بود مي فرمودند به ادبياتيها بگوييد بيايند حداقل اشعه اللمعات جامي را برايشان درس بگوييم تا بدانند سر چه كساني را مي تراشند.

باري استاد عزيزم دكتر الهي قمشه اي مي فرمودند مشكل ما با شعر نو قالب شكني آن نيست كه مضمون آن است ما مي گوييم شاعر بايد به ديدگاهي رفيع دست يافته باشد و به معرفتي رسيده باشد تا انسان وقتش را بگذارد و از محصول آن تجربه متعاليش بهره ببرد وگرنه صرف به كار بردن الفاظ زيبا و صحنه هاي خيالي شاعري نيست، شاعري كار انبياست، به تعبير نظامي

پيش و پسي بست صف اوليا

پس شعرا آمدند و پيش انبيا

بحث اين نوشته را با شعري از شاعر انگليسي ويستون هيو اودن درباره رسالت شاعر به پايان مي برم:

اي شاعر قدم بردار و پيش رو

و ژرفاي اين شب سياه را بپيماي

و با صدايي مطمئن ما را به شادي و وجد و رقص فراخوان

در كوير خشك دلها چشمه شفا بخش حكمت جاري كن

و در زندان زمان به انسان آزاد بياموز كه چگونه زيبايي را بستايد

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم مرداد ۱۳۸۹ساعت 0:18  توسط فرشاد حبیبی  | 
  بالا