آیت عشق در دفتر عقل
 
 
 

 اخیرا روزنامه نگار پیشکسوت ایرانی مسعود بهنود در مصاحبه ای تلویزیونی در جواب سوالی درباره روشنفکری گفته بود روشنفکر ایرانی باید با فرهنگ شیعی آشنا باشد، این کلام کافی بود تا غوغای عنیفی به پا خیزد و حملات مختلفی در اعتراض به این جمله صورت بگیرد.

اول که این اعتراضات را می دیدم  شک کردم نکند آقای بهنود این جمله را در مورد روشنفکر غیر ایرانی گفته مثلا برای روشنفکر ترکیه ای یا عربستانی که اکثریت مردم در آنجا سنی هستند بنابراین طبیعی است که اهالی اندیشه در آنجا اعتراض کنند  که چرا باید روشنفکر عربستانی دارای فرهنگ شیعه باشد در جایی که اکثریت آن سنی هستند و حکومت هم سنی است اما  وقتی دقت کردم دیدم نه این دوستان اتفاقا اعتراضشان به روشنفکر ایرانی است در کشوری که اکثریت مطلقش شیعه هستند و حکومتش هم به اسم اسلام شیعی حکومت می کند و در چنین شرایطی یک نفر آمده است حرفی زده است و گفته است روشنفکر ایرانی باید فرهنگ شیعی داشته باشد تا اثرگذار باشد که اگر کسی تعریف و کارکرد درستی از روشنفکری داشته باشد به نظرش بدیهی می آید اما از طنز روزگار ما همین حرف را از خبرنگار سیاسی تا کارتونیست ما بر نمی تابند به راستی چرا؟به نظرم وقتی اعتراضات همه اینها را می بینی متوجه می شوی درک درستی از مفهوم و کارکرد روشنفکری ندارند، چرا که فکر می کنند روشنفکری به خودی خود دارای بار ارزشی است برخلاف کلمه متفکر، بگذارید کمی توضیح بدهم.

تمام افرادی که اشتغال فکری دارند متفکرند بنابراین نمی توان این کلمه را به نفع گروه خاصی مصادره کرد، مثلا ما حتی اشاعره را که یکی از بزرگترین دشمنان تفکر در تاریخ ما بودند را نیز متفکر می دانیم چون مثلا آنها مستقیما شمشمیر برنداشتند و سر از تن متفکران جدا کنند بلکه همانها هم با نوشتن کتاب و سخنرانی تفکر را نقد کردند، به عبارتی برای نقد تفکر هم کار فکری کردند پس آنها هم جز متفکرانند، بنابراین کلمه متفکر مجزا از اینکه اندیشه ات چه باشد و یا مخاطبش که باشد یا من اندیشه ات را بپذیرم یا نه یا حتی اندیشه ات مثبت باشد یا اصلا بسیار خطرناک به تو که کار فکری می کنی صدق می کند. بنابراین در کلمه متفکر درستی اندیشه لحاظ نشده است و اگر به کسی بگوییم متفکر لزوما به معنی این نیست که انسان خوبی است یا اندیشه اش درست است بلکه تنها به این معنی است که وی کار و تولید فکری می کند.

اما در مورد کلمه روشنفکر وجود این کلمه روشن که ابتدای کلمه فکر آمده است راهزن برخی از این دوستان شده است و تصورشان این است که روشنفکر یعنی کسی که فکرش روشن است و از آنجا که مذهب از دید این دوستان مربوط به دوران تاریک بشر است و اصلا فکر و دین مثل دو خط موازی هستند که امکان ندارد به هم برسند این است که اصلا امکان ندارد کسی مذهبی باشد ولی فکرش روشن باشد به همین دلیل اطلاق کلمه روشنفکر را به کسی با فرهنگ مذهبی اصلا برنمی تابند.

این مطلب نشان می دهد که نه تنها این آقایان معنای درست روشنفکری را نمی دانند بلکه حتی در برداشتشان از فکر و دین هم به خطا رفته اند، اینان اولا دین را مجموعه ای از احکام مشخص و ثابت می دانند یعنی دین را در حد احکام فرو می کاهند و از طرفی برای تفکر فضای بیکران آزاد متصورند یعنی فکر می کنند در فرایند تفکر هیچکدام از پیش زمینه های اعتقادی و سیاسی و اجتماعی و حتی جغرافیایی اثر گذار نیست، این است که تصور می کنند فکر آنقدر بالاست که هیچ حد و قالبی ندارد و دین آنقدر پایین است که در حد احکام محدود است پس این دو هیچ سازگاری با هم ندارند.

اما اگر درست به مساله نگاه کنیم نه دین فقط مجموعه ای از احکام است و نه تفکر چنان که دانش هرمنوتیک به آن پرداخته است در خلا شکل می گیرد و در فرایند تفکر و فهم حتما پیش زمینه های اعتقادی و اجتماعی و سیاسی و غیره وارد می شوند. در یک جامعه دینی مانند ایران فرهنگ دینی با همه تظاهر به انکار آن در برخی  در خون و فرهنگ ما آغشته است. بنابراین دین هم به عنوان یکی از مولفه های اثرگذار در فکر و فهم ما  وارد عرصه تفکر می شود و اینجاست که اصلاح فهم ما از دین به اصلاح فهم ما به طور مطلق می انجامد یعنی در فهم ما از سیاست، از اخلاق از جامعه شناسی از اقتصاد و غیره هم اثر می گذارد.

از اینجاست که عموم متفکران ما در تاریخ با دین درگیر بوده اند و سعی در ارائه قرائت خود از دین داشته اند، در دوران جدید هم با ظهور مدرنیته در غرب و حاکم شدن ارزشهای غربی در دنیا سوال جدیدی در برابر ما قرار گرفته است این که رابطه دین با دنیای جدید چیست؟ گروهی گفته اند باید کلا دین را کنار بگذاریم، فارغ از اینکه این راه حل در جامعه ای مذهبی چون ایران و با آن وسعت کم سوادی و بی سوادی ( که آن اولی از دومی بسیار خطرناک تر است) چقدر عملی باشد اینان حتی فهم درستی از خود مدرنیته هم ندارند و دقیقا نمی دانند چقدر عناصر دینی در همین فرهنگ مدرن حضور دارند. یعنی قائلان به این راه حل علاوه بر اینکه درک درست جامعه شناسی ندارند از فهم عمیق فلسفی و تاریخی هم بی بهره اند.

دسته دومی گفته اند کلا باید دین را انتخاب کرد و ارزشها مدرن را کنار نهاد، این گروه هایی چون طالبان و داعش و ... نمونه نتیجه عملی و منحرف شده همین تفکرند.

دسته سومی هستند که می گویند ما ارزشهای مدرن را می پذیریم و سعی می کنیم قرائتی از دین به دست بدهیم که با ارزشهای مدرن سازگار باشند، اینها همان روشنفکران دینی هستند.

دسته چهارمی هم هستند که نه ارزشهای مدرن را دربست می پذیرند و نه قرائتهای رایج از دین را، اینها به همه چیز به دید چون و چرا نگاه می کنند و سعی در نقد و بررسی و چرایی همه پیش نیازها دارند، اینها فیلسوفانند. اینها برای سوال نسبت دین و مدرنیته جواب حاضر و آماده ندارند، اصلا خاصیت فلسفه بیشتر فهم سوال است تا پرداختن به جواب.

بنابراین فلسفه برخلاف روشنفکران مخاطب عام ندارد در حالیکه روشنفکران با مردم عادی سرو کار دارند که جواب می خواهند که با آن امورشان را سر و سامان دهند و وقت و حوصله نشستن و پرداختن به سوال را ندارند. این مردم عادی همان افرادی هستند که چه دیندار باشند چه بر ضد دین، دین در تفکر و فهم آنها اثر دارد و از طرفی در دنیای مدرن زندگی می کنند و آگاهانه یا نا آگاهانه با این تضاد درگیرند.

 این است که در چنین شرایط در یک جامعه شیعه چطور می تواند روشنفکری باشد اما فرهنگ شیعی را نشناسد؟ به قول آقای مهاجرانی او مخاطبش کیست و با که سخن می گوید؟ برخلاف فیلسوف که با خودش و تنها با خواص سخن می گوید.

بد نیست در اینجا به مناسبت این که حرف به اینجا رسید مطلب دیگری را هم بگویم، یکی از نقد هایی که من به رویه یکی استادان برجسته مان در حال حاضر دارم این است که ایشان در مقام فیلسوف، فلسفه را به برنامه های عمومی تلویزیونی برای مخاطب عام کشانده اند. شاید شنیده باشبد که آیت الله بروجردی درس فلسفه ملاصدرای علامه طباطبایی را تعطیل کردند. به نظرم در تعطیل کردن جلسات اسفار مرحوم علامه طباطبایی توسط آیت الله العظمی بروجردی درس بزرگی نهفته بود، برخلاف آنچه که تصور می شود آقای بروجردی مخالف فلسفه نبود که اتفاقا خود در این زمینه به شهادت بسیاری تحصیلات و تحقیقات داشت، بلکه اشکال ایشان عمومی شدن فلسفه بود، اینکه چند صد نفر در درس اسفاری بنشیند که حتی به تعداد انگشتان دست هم در آن جمع قادر به فهم و هضم آن مطالب نبودند مورد نقد ایشان بود، مخالفت آقای بروجردی با آن کلاس نه مخالفت با فلسفه که مخالفت با عمومی شدن آن بود که این عمومی شدن فلسفه را سطحی می کند و این سطحی کردن نابودی فلسفه است. به نظر من اگر فلسفه عمومی شد این عموم نیستند که فیلسوف شده اند بلکه این فلسفه است که تباه شده است.  

این رویه ای است که مورد توصیه اکید همه فیلسوفان ما از ابن سینا تا سهروردی و ملاصدرا است، این به این معنی نیست که کسی درس فلسفه ندهد یا کتاب فلسفی ننویسد اتفاقا باید فلسفه را نوشت و ساده هم نوشت اما  برای مخاطب آن یعنی کسی که پله پله مراحل تکامل فکری را طی کرده است و اکنون در سطحی است که قابلیت هضم و درک مطالب را دارد، همچنان که کسی نمی تواند برای مخاطب عام معادلات دیفرانسیل جزیی را توضیح بدهد و نیاز به پیش زمینه و هوش و درک متناسب دارد به همین ترتیب مسائل عالی فلسفی را هم نمی توان آنگونه که حق مطلب است با مخاطب عام درمیان گذاشت و در این میان وقتی حق مطلب را نتوان ادا کرد این فلسفه است که حق اش ضایع شده است.

اما بر خلاف فیلسوف، روشنفکر مخاطبش عام است بنابراین باید مولفه های اثرگذار در فکر و فرهنگ عموم را بشناسد و اگر مذهب یکی از بزرگترین این مولفه هاست چطور می تواند روشنفکری از آن برکنار باشد؟ 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 0:14  توسط فرشاد حبیبی  | 
  بالا