آیت عشق در دفتر عقل
 
 
 

وقتی می گوییم جهان مدرن دقیقا یعنی چه؟ چه معیارهایی باعث تمییز میان جهان جدید و جهان سنتی شده است؟ به دست دادن این معیارها کار چندان ساده ای نیست اما فیلسوفی گفته است اگر قرار باشد خطی میان دوران مدرن و دوران سنت بکشیم این خط قطعا از گالیله عبور می کند. اما گالیله چه کرد را کمی بعدتر به آن خواهیم رسید قبل از آن لازم است به اختصار از دنیای سنت و مولفه های اساسی فکری آن دوران بگوییم.

وقتی می گویم دوران سنت در غرب به دو دوره تاریخی نظردارم: دوران یونان باستان و دوران قرون وسطی اما آنچه که باعث می شود بتوان هر دو این دورانها را با همه تفاوتهایشان به هم بست همان کلاف سنت فلسفی ارسطویی است که بر هر دو این دورانها سیطره مطلق دارد. بنابراین اگر دنیای مدرن با دنیای سنت متفاوت است باید این تفاوت را درلرزیدن پایه های امپراطوری ارسطو جستجو کرد. شروع این لرزش به قرن های 15 و 16 میلادی بر می گردد. اما مبانی فلسفه ارسطو چه بود که در دنیای مدرن مورد انکار قرار گرفت؟

فلسفه ارسطو بخشهای مختلفی دارد اما یکی از مهمترین بخشهای این فلسفه بخش طبیعیات آن است. ارسطو تا آنجا که ما می دانیم اولین کسی است که طبیعت را به صور سیستماتیک مورد مطالعه قرار داد و طبقه بندی کرد و برای توضیح طبیعت متوسل به قوانینی شد که فیزیک ارسطویی را تشکیل می دادند. اما نکته مهم در فلسفه ارسطو این به هم پیچیدگی بخشهای مختلف فلسفه اوست به گونه ای که اگر بخشی از طبیعیات ارسطو انکار شود پایه های مابعد الطبیعه یا متافیزیک ارسطویی هم می لرزد چرا که این مباحث در فلسفه ارسطو چنان به هم گره خورده اند که تفکیک آنها از هم کار آسانی نیست.

از طرفی در قرون وسطی با محوریت فیلسوف مشهوری چون توماس آکویناس فلسفه ارسطو با دین مسیحیت چنان پیوندی خورد که تفکیک یکی از دیگری ممکن نبود به گونه ای که فلسفه آکویناس که مبنای آن فلسفه ارسطو بود به عنوان تفسیر رسمی مسیحیت توسط مدارس کلیسا تدریس و تبلیغ می شد.

این به هم پیچیدگی طبیعیات با متافیزیک ارسطویی از یک طرف و کل فلسفه ارسطویی با دین مسیحیت کار دست هر دوی آنها داد. عالمان جدید قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی چون کوپرنیک و گالیله و نهایتا نیوتن خود افرادی عمیقا دیندار بودند و اصلا قصد حمله به دیانت را نداشتند و تنها طرحی نو در فیزیک در انداختند اما چرا پایه های دیانت لرزید و کلیسا برآشفت؟ جواب در همان توضیحی است که دادم چون فیزیک ارسطویی چنان گره ای با کل فلسفه ارسطویی خورده است که تفکیک کردن آن از کل سیستم ممکن نیست و از سویی کل فلسفه ارسطویی در قرون وسطی مبنای فلسفه مسیحی بود بنابراین انکار یکی به انکار دیگری نیز انجامید.

اینکه فیزیک ارسطویی چه بود و مبانی اش چه بود خود موضوع کتابهایی مستقل و مفصل است بنابراین در این مختصر نمی گنجد اما چند پایه مهم آن که در دوران خیزش علم جدید انکار شدند را می توان نام برد:

مثلا در نجوم ارسطویی زمین مرکز عالم است و خورشید به دور آن می گردد، از طرفی کل عالم و جهان آفرینش یک سیستم بسته است یعنی تناهی ابعاد داریم یعنی این آسمان بالا سر را همینطور که بالا برویم بالاخره به جایی می رسیم که جهان تمام می شود. کوپرنیک قسمت اول این نظریه را رد کرد یعنی گفت زمین مرکز عالم نیست بلکه خورشید است که مرکز است و زمین دور آن می چرخد. یادمان باشد کوپرنیک اولین کسی نیست که چنین حرفی زده اما او توانست اثبات ریاضیاتی دقیقی هم بر ادعای خود اقامه کند. پس از او برونو پا را از این هم فراتر گذاشت. او گفت نه تنها زمین مرکز عالم نیست که اصلا عالم مرکز ندارد چرا که بی نهایت است و خیلی محتمل است که سیاراتی مانند زمین با موجوداتی شبیه یا برتر از انسانها هم باشند که ما از آنها بی خبریم، نتیجه چنین ادعایی این شد که او را به دستور کلیسا سوزاندند.

گالیله علاوه بر تایید حرف کوپرنیک مطالب دیگری را هم افزود، از جمله مهمترین این مسائل جایگزین کردن مفهوم شتاب با مفهوم سرعت در تحلیل حرکت بود که زمینه را برای رشد و ظهور بزرگترین دانشمند دوران جدید یعنی نیوتن آماده کرد. یکی از دستاوردهای گالیله این مساله بود که ثابت کرد در سقوط آزاد دو جسم با وزن متفاوت به صورت همزمان به زمین می رسند اگر از مقاومت هوا صرفنظر کنیم. این چیزی بود که تا زمان گالیله بر اساس فیزیک ارسطویی محال می نمود. یعنی فرض کنید گالیله دارد ادعا می کند که یک پرکاه با یک وزنه بیست کیلوگرمی از بالای ساختمان ده طبقه به پایین می اندازیم اگر از مقاومت هوا صرفنظر کنیم این دو باید همزمان به زمین برسند.  هذا من العجائب! چه ادعای عجیبی اما علم جدید بر پایه همین ادعاهای عجیب و غریب بنا شد و با همین ادعاهای عجیب که همراه با برهانهای دقیق ریاضیاتی بودند اندک اندک بر کاخ عظیم فلسفه ارسطویی رخنه کردند تا اکنون که نه دیگر از تاک نشان مانده است و نه از تاکنشان.  آری این چنین بود که با نظریه سقوط آزاد گالیله فلسفه ارسطو هم سقوط کرد اما این سقوط با برخاستن چیز دیگری همراه بود که همان علم و دنیای جدید بود.

         

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:26  توسط فرشاد حبیبی  | 
  بالا