|
آیت عشق در دفتر عقل
|
||
مدتی این مثنوی تاخیر شد....
ارمغان من از خانه پدری چند جلد کتابی است که پدر و مادر در هر سفر از کتابخانه ام در ایران برایم به این سوی کره خاکی می آورند. در ره توشه اخیرشان هم چند جلدی از کتاب های قدیمی من بود که یکی از آنها کتاب بی نظیر درد جاودانگی فیلسوف اسپانیایی میگل اونامونا با ترجمه بی نظیر استاد بهاالدین خرمشاهی بود. حدود ده سال پیش که در ایران بودم برای بار اول این کتاب را خواندم، چند شب پیش هم که بعد مدتها فراغتی دست داد و فرصتی، بعد از ده سال دوباره به سراغ آن کتاب آمدم که مهر اول کی ز دل بیرون رود؟
در فصلی از کتاب بحث از خداست و تصور و تلقی از خدا در دیانت مسیحیت و فلسفه کلاسیک غرب. اونامونا در این فصل به بحث از تفاوت خدای ادیان با خدای فیلسوفان می پردازد. این مطلب را که می خواندم جرقه اولیه این نوشته در ذهنم زده شد که چطور می شود از خدای بی مانند و غیر قابل فهم فیلسوفانی چون ارسطو به یکباره به خدای پدر در مسیحیت رسید و از آنجا در عرفان اسلامی در نگاه بزرگانی چون مولانا و حافظ و ابن عربی یکباره این خدای پدر، تبدیل به معشوقی می شود که خصوصیت های زنانه می یابد و با اوصافی چون زلف پریشان و ابروی کمان وصف می شود. توگویی حافظ و سعدی خدایی را توصیف می کند که دختر است. سوالی که در ذهنم ایجاد شد این بود که چگونه است که از خدایی غیر قابل وصف است به خدایی می رسیم که در نقش پدر است و از آنجا چگونه می شود که به خدایی می رسیم که دختر است؟
شاید بدانید که در فلسفه ارسطو که مبنای متافیزیک فلسفه غربی است خدا به مانند موجودی بی مانند و یگانه ترسیم می شود، یک هستی مطلق که نه می توان آن را تصور کرد و نه با آن ارتباط داشت. این خدا موجودی است غریب و جدا افتاده از عالم که در محدوده افهام بشر نمی گنجد و بشر را به ساحت او راهی نیست. در اینجا نمی خواهم درباره خدای فیلسوفان بحث کنم، اما هر چه باشد در این نکته اتفاق نظر هست که اگر نگوییم خدا در فلسفه همه فیلسوفان اما حداقل خدا در فلسفه ارسطویی موجودی است جدا و منقطع از عالم که هیچ شباهتی به هیچکدام از مخلوقاتش ندارد. تصوری از خدا که هنوز هم بر فلسفه غربی سایه افکنده است.
این خدای کامل اما بی نشان و بی روح ارسطویی وقتی به مسیحیت می رسد به یکباره تبدیل می شود به خدایی که پدر است. مثلا نگاه کنید به انجیل آنجا که مسیح می گوید: " کامل باشید چنانکه پدر شما که در آسمان است کامل است." در اینجا خدا دیگر یک موجود ناپیدا و جدا افتاده از عالم نیست بلکه تبدیل به خدایی می شود که می توان او را تخیل کرد و او را احساس کرد و با او ارتباط برقرار کرد. خدایی که پدر است دیگر نمی تواند جدا افتاده و منزوی باشد چرا که پدر قاعدتا پدر یک خانواده است. خانواده ای که در مسیحیت، پدرش خداست، مادرش مریم و فرزندش عیسی. اما در دل پدر انگاشتن خداوند نکته دیگری هم نهفته است و آن اینکه پدر، مرد است پس خداوند هم دارای صفات مردانه است، از همین جاست که در تخیل عامیانه مردم خداوند مرد است. در نحوه تعاملش با بندگانش مانند مرد عمل می کند، و از هم اینجاست که عنصر ترس از خداوند وارد ادیان می شود و پایه ادیان ترس از خشم و انتقام خداوند می شود.
در فرهنگ ایرانی و اسلامی هم در ابتدا نگاه به خداوند چنین بود، یعنی در قرون اولیه تطور این فرهنگ، نگاه بزرگان این دیار به خداوند به سان پدری بود که به امید پاداشش یا ترس از مجازاتش باید اطاعتش کرد، اگر محبتی هم میان بنده و خداوند هم هست از جنس محبت پدر و فرزندی است آن هم در معنای سنتی اش یعنی رابطه ای که یک طرف اختیار و ولایت دارد و طرف دیگر جز اطاعت چاره ای ندارد. بنابراین طبیعی است که فرهنگ زهد در قرون اولیه فرهنگ ایرانی اسلامی برجسته شود. آدم وقتی به چهره هایی چون رابعه عدویه یا حسن بصری و ابوطالب مکی نگاه می کند این نگرش زاهدانه خشک را به خوبی احساس می کند. این زاهدان دنیا گریز که روزگارشان به ریاضت و عبادت می گذشت و در آغاز کتابی جز قرآن نداشتند، بزرگترین اصل برایشان تسلیم مطلق دربرابر اراده الهی و بالاترین مرجع برایشان کلام وی بود.
اما از همین راه و از خواندن و باز خواندن قرآن این زاهدان دنیا گریز به یکباره نکته ای را کشف کردند که مسیر فکری و فرهنگی سرزمین ما را تغییر داد. اینان از زیر پوسته آیات قرآن به ویژه روایت آفرینش آدم رابطه تازه ای میان انسان و خدا کشف می کنند که در آن خداوند نه در مقام معلم و پدر که در مقام معشوق و دوست دار و مشتاق انسان کشف می شود. نگاه کنید وقتی حافظ این رابطه را وصف می کند چه می گوید:
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟.......ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود
از اینجا آن ترس بی نهایت جای خود را به عشق بی نهایت می دهد، اما چگونه می شود که از دل یک گفتمان، گفتمانی دقیقا ضد خودش به وجود می آید و از میانه ترس از خدا به یکباره به عشق به خدا می رسیم ؟ در پاسخ به این سوال باید به نکته ای روانشناسانه متوسل شد و آن اینکه هیبت و قدرت همانقدر که می تواند در انسان ترس و وحشت بیافریند می تواند عشق و شیفتگی را هم ایجاد کند. بهترین نمونه این سازوکار را در رفتار مردم نسبت به رهبران سیاسی مقتدر می توان دید. نمی خواهم در اینجا به تفصیل وارد این مطلب شوم اما شرح مفصل این تغییر و چرایی آن را می توانید در کتاب " عرفان و رندی در شعر حافظ" داریوش آشوری ببینید.
بنابراین رسیدیم به اینجا که خدا به یکباره از مقام پدری مقتدر به مقام معشوقی لطیف طبع و نازک دل می رسد. خدایی که می توان عاشقش شد و به وصالش رسید. خدایی که به جای آنکه پدر باشد دختر است. دختری با ابروانی محرابی و گیسوانی بلند و چشمانی جادویی:
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت.......خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن.....که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
خدایی که به جای آنکه خصوصیت های مردانه و خشن داشته باشد کرشمه می کند و دلبری، به قول حافظ:
چنان کرشمه ساقی دل ام ز دست برد......که با کس دیگرم نیست برگ گفت و شنید
و از همین جاست که عارف بزرگ جهان اسلام محی الدین ابن عربی، بی پروا در قرنها پیش، زن را برتر از مرد می داند چرا که خدا را بیشتر در صفات زنانه می بیند تا مردانه و این چگونه می تواند برای ما عجیب باشد وقتی با چشمان خود می بینیم که این زن است که به عنوان مادر جای در پای خدا می گذارد و فرزندی را به دنیا می آورد پس چرا باید تعجب کنیم وقتی می بینیم مولانا در مقام زن می گوید:
جلوه حق است او معشوق نیست.......خالق است او گوییا مخلوق نیست.
روز زن مبارک.
|
|