|
آیت عشق در دفتر عقل
|
||
خبر گاه چونان صاعقه ای فرود می آید. خبر آمد مردی از جنس نور استادی از تبار حکیمان و عارفان راستین رخت از عالم خاک بربست و به جمع افلاکیان پیوست و دیگر گرمای وجودش جهان فسرده ما را گرم و شمع معرفتش تاریکی عالم ما را روشن نمی کند. آری نازنین استاد ما علامه حسن زاده آملی دیگر در میان ما نیست و دنیا چه جای دهشتناکی است وقتی چنین خالی از عالمانی چون اوست و حقا که منت دار خدا هستم که در زمانه ای زیستم که چون اویی در آن بود تا به قدر طاقت از درخت معرفتش خوشه ها بچینم و دریغا و دریغا و دریغ برای نسلهای بعدی که از درک چون اویی محرومند که دنیای ما دیگر آن توان را ندارد که چونان مردان مردی را تربیت کند چون زمانه ما به تعبیر هایدگر زمانه عسرت است و در زمانه عسرت دیگر کجا ابن سیناها و ملاصدراها و حسن زاده ها ظهور خواهند کرد. سهم ما از روشنایی دیگر نخواهد بود جز سایه ای. آری نازنین ما مقیمان شهر کوتوله هاییم و نشان بلندقامتانی چنین را دیگر جز در سیاهه کتابهای متروکمان پیدا نخواهیم کرد. او اول بار مرا آموخت که نگویید فلانی فوت کرد که انسانها فوت نمی کنند بلکه وفات می کنند که فوت تباه شدن است و وفات انتقال یافتن و گذر کردن و اکنون او گذر کرد از این بیابان اما تو نازنین بدان که آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست بر گلیم ما دریا بود.
|
|