|
آیت عشق در دفتر عقل
|
||
این روزها در ایران نمایشگاه کتاب بر پاست، همیشه در این ایام دوستان متعددی از طرق مختلف از من سوال می کنند چه کتابهایی را برای شروع آموختن فلسفه پیشنهاد می کنم، خوب البته می دانید که مراجع برای خواندن فلسفه بسیار است و من هم برخی از مراجع مقدماتی را در نوشته دیگری سالها پیش معرفی کرده ام اما نکته اصلی اینجاست که برای آنکه فیلسوف شوید (البته نه به معنی آکادمیک آن بلکه به معنی واقعی این کلمه) لازم نیست خیلی کتاب بخوانید. حدود هشت سال پیش که فلسفه را برای مخاطبان عمومی در تورنتو تدریس می کردم در جلسه اول کلاس که مقدمات را می گفتم توضیح دادم که اگر کسی همین مقدمه را فهمید دیگر لازم نیست در بقیه جلسات شرکت کند و خودش دیگر می تواند بر مسند تعلیم فلسفه بنشیند اما اگر احیانا ابهامی در فهم مقدمه بود بقیه جلسات را که بیش از دو سال هم طول کشید بیایید تا همین مقدمه را بفهمید. اصلا مقدمه پیشکش اگر کسی خود معنای کلمه فلسفه را فهمید فیلسوف است.
نقل است از عارف مشهور ابوسعید ابوالخیر که درمسجدی می خواست سخن بگوید جمعیت زیادی جمع شده بودند و خیلی ها پشت در مانده بودند فردی برای آنکه جا برای دیگران باز شود فریاد زد که همه برخیزند و یک قدم به جلو بیایند، ابوسعید رفت بالای منبر و گفت: خدایش خیر دهد این فرد را که هر آنچه ما خواستیم در یک عمر بگوییم و هر آنچه تمام پیامبران و کتابهای آسمانی خواستند بگویند او در همین یک جمله گفت والسلام و بعد هم از منبر پایین آمد و رفت. حالا حکایت فلسفه هم همین است. هر آنچه در تمام کتابهای فلسفه نوشته شده است در همین یک کلمه فلسفه خلاصه می شود. فیلسوف شدن خیلی ساده است به سادگی فهمیدن معنای کلمه فلسفه.
در قدیم رسم بود که هر کتابی که در هر شاخه از علم نوشته می شد با مقدمه ای درباره تعریف آن علم و لزوم پرداختن به آن همراه بود. اکنون نیز کم و بیش چنین رسمی جریان دارد. کتابهای فلسفه هم از چنین امری مستثنا نیستند اما در مورد فلسفه نکته جالبی وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار گرفته است و آن اینکه در همه علوم، مقدمه آن علم فقط در حکم یک مقدمه است نه کمتر و نه بیشتر، لذا کسی که مقدمه را بخواند هنوز چیزی از محتوای آن علم نمی داند و خود را در ابتدای راه آن علم می یابد اما در مورد فلسفه داستان کمی فرق می کند و مقدمه فلسفه فقط یک مقدمه نیست و بی جهت نیست که گاه اساتید سنتی این فن ترجیح می دادند مقدمه کتاب های کلاسیک فلسفه را پس از پایان کتاب تدریس کنند. مثلا یکی از سنگین ترین کتابها در حکمت و عرفان نظری کتاب فصوص الحکم ابن عربی است، یکی از شارحین نامدار این کتاب مویدالدین محمود جندی است که عارفی است تقریبا همدوره مولانا، وی به اذعان خودش فقط مقدمه این کتاب را نزد استادش که قونوی بوده خوانده است و پس از خواندن و فهمیدن مقدمه کتاب بر کل این کتاب شرح نوشته است.
کلمه فلسفه از دو کلمه فیلا و سوفی تشکیل شده است. یکی به معنی دوست داشتن و مشتاق بودن و دیگری به معنی حکمت، فیلسوف یعنی دوستدار یا مشتاق حکمت. اما هر کدام از دو لغت به چه معنی هستند؟ معنی کلمه دوست داشتن و مشتاق بودن را به ظاهر مردمان بهتر از کلمه حکمت می فهمند لذا فعلا از آن عبور می کنم اما معنی کلمه حکمت چیست؟
ریشه لغت حکمت از کلمه محکم است، چیزی را می گوییم محکم که تردید و لرزش در آن راه ندارد به عبارتی حکمت معرفتی است که در آن شک و تردید نمی توان کرد، به تعبیر دیگر معرفت یقینی، اما اینجا باید توجه ویژه کرد که دچار سوتفاهم نشویم، معرفت یقینی در عرف یعنی معرفتی که شک در آن ممکن است اما از آزمون شک سربلند بیرون می آید و اصولا یقین بعد از شک معنی دارد ولی اینجا وقتی می گوییم معرفت یقینی یعنی آن سنخ دانش یا معرفتی که شک در آن راه ندارد و امکان شک کردن هم نداریم . چه حرف عجیبی، چه چیزی هست که می تواند از دایره پرسش و شک برکنار باشد؟ من در هر چیزی می توانم شک کنم، انسان حتی خدا را به چالش می کشد و من در مورد خدا هم به عنوان یک موجود می توانم شک کنم، اصلا از آن بالاتر من در شک خودم هم می توانم شک کنم پس این جماعت چه می گویند؟ آن چه چیزی هست که اصلا در آن شک راه ندارد ؟
جواب در عین عجیب بودن خیلی ساده است، تنها یک کلمه: هستی
این خود هستی است که شک در آن راه ندارد، ساده است اما فهمش دشوار، ادبیاتی ها به این جور چیزها می گویند سهل ممتنع، وقتی می گویید شک دارم آیا هستید که شک هست یا نیستید که شک هست؟ از آن بالاتر خود شکی که صحبتش را می کنید آیا هست یا آیا شک نیست؟ اگر هستید و شک هم هست پس هستی بر شک مقدم است و اصلا خود شک کردن فرع بر بودن است بنابراین در خود هستی و وجود نمی توان شک کرد. بنابراین شما در هر موجودی می توانید شک کنید اما در خود وجود نمی توانید شک کنید. و اگر کسی همین یک جمله را به درستی درک کند خود را در میانه اقیانوس فلسفه خواهد یافت.
حالا دیگر فرق علم با حکمت را می دانید علم معرفتی است درباره موجودات اما حکمت معرفتی است درباره وجود لذا فلسفه را علم به وجود تعریف کرده اند. ما همیشه با موجودات سر و کار داریم ولی علم به وجود برای ما به راحتی ممکن نیست، هر چه را که ما تصور می کنیم موجود است نه وجود، پس چطور می توانیم علم به وجود پیدا کنیم؟ این علم را فلاسفه نوعی افاضه می دانند چون علمی نیست که شما بتوانید با درس و بحث و کتاب و استاد کسب کنید و باید به نوعی دیگر و از طریقی دیگر به شما اهدا شود، لذا سهروردی سخن از حکمت اشراق می گوید یعنی حکمتی که ناشی از اشراق و افاضه الهی است. در قرآن هم آمده که حکمت خیر کثیری است که خداوند به هر که بخواهد اعطا می کند. بنابراین ما به خودی خود نمی توانیم به حکمت برسیم ما تنها می توانیم مشتاق و طالب آن باشیم یعنی آن را طلب کنیم شاید بدهند و شاید ندهند پس عجیب نیست که سقراط نام خود را فیلسوف گذاشت یعنی دوست دار و طالب و مشتاق حکمت نه صاحب حکمت، حالا شاید راحتتر باور کنید که اگر کسی به درستی معنای لغت فلسفه را بفهمد خود بخش زیادی از راه فلسفه را رفته است.
|
|