آیت عشق در دفتر عقل
 
 
 

یکبار دیگر هم گفته بودم نوشتن بهانه می خواهد، اینکه گاه نوشته های این وبلاگ دیر و زود می شود دلیلش فقط مشغله روزانه نیست بلکه گاه بهانه نوشتن را در هیاهوی روزمره گم می کنم. مدتی بود که به دنبال بهانه ای بودم برای نوشتن تا اینکه اخیرا دوستی که استاد فلسفه در یکی از دانشگاه های آمریکاست مطلبی را در صفحه فیس بوک خود نوشت و به مساله بازی بودن زندگی از نگاه قرآن و مساله معنای زندگی نگاهی متفاوت انداخته بود تا بهانه ای باشد برای این نوشته.

ماه رمضان که می شود قرآن هم روی بورس می آید، اما بیشتر مسابقه روخوانی است تا دقیقه ای نشستن و تفکر کردن در ژرفای آن. باری قرآن کتابی است که باید آن را ذره ذره چشید و شنید، به قول مولانا در دیوان شمس:

هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن......تا بخوانم، عین قرآنت کنم، نیکو شنو  

یکی از آیات عجیب قرآن، آیه ای است که در آن زندگی دنیا را به بازی تشبیه کرده است، در آیه سی و دوم سوره انعام :

و ما هذه الحيوه الدنيا الا لهو و لعب.....همانا زندگی دنیا جز بازی نیست

وقتی می گوییم زندگی دنیا بازی است، یک تفسیر آن است که تنها کودکان هستند که خود را به آن مشغول می کنند و تصور می کنند دنیای کودکی آنها همه واقعیت است به قول مولانا:

خلق اطفالند جز مست خدا.......نیست بالغ جز رهیده از هوا

گفت دنیا لعب و لهوست و شما........کودکید و راست فرماید خدا

من در نوشته ای تحت عنوان " کلماتی بر اذهان پخته" از این زاویه به این آیه نگاه کرده ام. اما مگر تنها کودکانند که بازی می کنند؟ بزرگترها هم  برای سرگرمی بازی می کنند، بازی ای که تا زمانی گرم آن هستی مفرح و معنا دار هم می شود.

اصولا بازی در درون خود معنا را نهفته دارد به خصوص اگر معنا را غایتمندی بیانگاریم مشخص است که هر بازی برای خود هدفی دارد که همه بازیگران برای رسیدن به آن تلاش می کنند و تمام حرکات و رفتارشان معطوف به آن غایت است مثلا در بازی فوتبال همه هدف آن است که توپ را به دروازه حریف برسانی. هر کسی در درون بازی نقش خود را ایفا می کند، یکی دروازه بان است یکی مدافع است و یکی هم مهاجم، اما همه این نقش های متفاوت در نهایت در خدمت هدف بازی است. این غایت مندی و هدف داری بازی به همه رفتارهای بازیگران معنا می بخشد.

اما در خارج از میدان اگر کسی از سکوی تماشاگران به تماشای بازی نشسته باشد چه بسا از خود بپرسد که این همه برای چیست؟ چه معنا دارد که گروهی انسان بالغ این طور غافلانه به دنبال یک توپ از این سوی میدان به سوی دیگر می دوند، و این طور هیجان زده و پرشور فریاد می کشند و عرق می ریزند؟ نگاه از بیرون، ناظر را با پرسش معنا روبرو می کند. یافتن غایتی و معنایی برای بازی ورای خود بازی کار دشواری است، و اگر فرد نتواند آن را بیابد، خود را با بحران بی معنایی روبرو می بیند، بحرانی که به تعبیر ویکتور فرانکل، پدر علم نوین روانشناسی، بحران عصر ماست.

دین و فلسفه هر دو با رویکردی متفاوت دقیقا همین کار را می کنند، هر دو انسان را از درون گود به بیرون فرا می خوانند، می گویند لحظه ای در خارج از گود بنشین و به کل بازی از بالا نگاه کن و آنگاه بگو همه اینها برای چه؟

پیامبر ما را از درون بازی به جایگاه تماشاچی می کشاند و پرسش از معنای زندگی را در برابر ما می گذارد تا وقتی از پاسخ درماندیم، پاسخ خود را که اتفاقا جوهره دیانت است و پیام اصلی پیامبران در گوشمان زمزمه کند.

فیلسوف هم دقیقا همین کار را می کند، فلسفه هم سوال از معنای زندگی و کلیت این بازی می کند، اما آیا فلسفه هم به راحتی دین می تواند به این سوال پاسخ دهد؟ شاید زمانی که فلسفه در درون سنت دینی تنفس می کرد به مدد دین می توانست به این پرسش پاسخ دهد اما در دوران مدرن و فلسفه جدید یافتن پاسخ برای این سوال چندان سهل نیست.

وقتی سوال از معنای بازی فوتبال می شود می توان تماشاچی را به خارج از زمین مسابقه برد و نقش ورزشی مثل فوتبال را در کل جامعه را برای او ترسیم کرد، مثلا گفت این بازی در نشاط جامعه یا اقتصاد آن موثر است، بنابراین برای یافتن معنا باید قادر باشی به فراتر از آن محدوده بازی سفر کنی بنابراین معنا هر چیزی فراتر از خود آن است. به همین خاطر است که بزرگترین فیلسوف معاصر، ویتگناشتاین به درستی دریافته بود که، " اگر برای زندگی معنایی باشد آن معنا باید امری متعالی باشد."

ابزار فلسفه هم برای رسیدن به امر متعالی متافیزیک است، متافیزیکی که پس از کانت در فلسفه جدید  به غایت نحیف شده است. در این میان شاید هنوز فلسفه اسلامی باشد که آن سنت متافیزیکی ستبر خود را حفظ کرده است و شاید مهمترین خدمت فلسفه اسلامی در جهان معاصر همین یافتن معنا زندگی باشد، چنان که دکتر اکبریان استاد فلسفه اسلامی دانشگاه تربیت مدرس در کتاب حکمت متعالیه و تفکر فلسفی معاصر می نویسد:

" مهمترین خدمت حكمت اسلامي به دنياي امروز حل مساله معناي حيات است، حكمت اسلامي داراي نقشه اي از دار وجود است و نشان مي دهد انسان در كجاست و آغاز و انجامش چيست، از كجا آمده و به كجا خواهد رفت، فلسفه هاي متداول امروز به هيچ وجه پاسخي به اين سوال نمي دهند، آنچه امروز مساله را براي بشر مشكل كرده از بين رفتن ديدي كلي درباره جهان است و آن منجر به از بين رفتن معناي زندگي مي شود، قرن بيستم و فجايعي كه در آن به وقوع پيوست به خوبي عوارض زندگي بدون معنا را نشان مي دهد."

اما مساله از اینجا شروع می شود که وقتی به کنار گود آمدی و عرقت خشک شد، آنگاه چه پاسخ دین و یا احیانا فلسفه را برای پرسش معنای زندگی بپذیری و چه نپذیری دیگر نمی توانی بازی را مثل قدیم جدی بگیری، اما این شاید همیشه هم بد نباشد به قول دکتر آرش نراقی که بهانه این نوشته از اوست: " اگر بازی را زیاده جدّی نگیریم، بازی کردن به مراتب دل انگیزتر می شود." 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 8:20  توسط فرشاد حبیبی  | 

چندی پیش سالگرد درگذشت تاثیرگذارترین روشنفکر تاریخ معاصر ایران دکتر علی شریعتی بود. اوایل دبیرستان بودم که با آثار علی شریعتی آشنا شدم. اولین کتابی که از او خواندم "حسین وارث آدم" بود، قلم مسحور کننده همراه با شور و شوق انقلابی و خالصانه او که در لابلای آثارش موج می زد کافی بود مرا در نوجوانی همچون جوانان دهه چهل و پنجاه شیفته خود کند. پس از آن تا زمانی که با آثار مطهری و سروش انس گرفتم و جدی تر در حیطه فلسفه قدم گذاشتم با شریعتی و آثارش مانوس بودم.

 ضدیت شریعتی با فلسفه ، کم اطلاعی او از سنت عرفانی ما و از همه مهمتر همدل نبودن با برداشت ایدولوژیک او از شریعت مانع از آن شد که از جایی به بعد با او همراه باشم. اما در دوره اخیر به دلیل همکاری مشورتی در چند کار تخصصی شریعتی پژوهی با برخی از محققین و روشنفکران دوباره وادار به بازخوانی علی شریعتی شدم و این بار نکاتی در شریعتی دیدم که شاید پیش از این چندان جلب توجه نمی کرد.

حال در این نوشته نمی خواهم قصه فراز و فرود رابطه فکری خودم و شریعتی را بازگو کنم یا نقاط ضعف و قدرت اندیشه او را نشان دهم. در این نوشته تنها می خواهم به جنبه ای از فکر شریعتی اشاره کنم که در بازخوانی اندیشه او برایم جذاب تر می نمود و آن تحلیلی است که شریعتی از دنیای معاصر دارد. دنیای معاصر ما در نگاه علی شریعتی چگونه جایی است؟

شاید اولین ویژگی این دنیا از نگاه او پیدایش سرمایه داری بزرگی است که نهایتا به پیدایش استعمار جهانی منجر شده است. دیگر ویژگی دنیای معاصر از نگاه شریعتی افول آزادی حقیقی است، او در جایی از آثارش می گوید: " امروز عدم آزادی به حد اعلا رسیده است." این عدم آزادی با تجاوز ماشین به قلمرو انسانیت تکمیل می شود به گونه ای که امروز این ماشین و تکنولوژی است که انسان را به استخدام خود در آورده است در حالی که قرار بود این نسبت معکوس باشد.

از دیگر ویژگی های مهم دنیای مدرن از نگاه علی شریعتی جانشین شدن قدرت اقتصادی به جای قدرت های دیگری است که در گذشته وجود داشتند چون قدرت های قبیله ای، خانوادگی و نژادی، اما امروزه تنها اقتصاد است که حکومت می کند. همین امر باعث می شود که انتخاب ارزش های انسانی بر مبنای سودگرایی باشد که به زوال وجوه معنوی و اخلاقی بشر و تضعیف خانواده و متلاشی شدن آن انجامیده است.  

نکته جالب توجه دیگر در نگاه شریعتی به دنیای معاصر بحثی است که او تحت عنوان " درخشش متوسط ها" از آن یاد می کند. به نظر شریعتی در دوره جدید بر خلاف دوران قدیم که نخبگان در صدر سیاست و قدرت بودند اینبار افراد متوسط هستند که غالبا در راس امور قرار می گیرند. از سوی دیگر در دوره جدید علم و فرهنگ نیز عامیانه شده است. البته او این نکته را نقطه مثبت تمدن جدید می داند که در اثر تکنیک، علم در اختیار همگان قرار گرفته است. اما گاه این عامیانه شدن تفکر باعث شده است که متفکران گاه حتی پایینتر از عوام قرار گیرند به تعبیر خود شریعتی:

" کار فکری به همان اندازه که انسان را می تواند در شناخت درست و دقیق یاری کند در شکل انحرافی اش ممکن است وی را حتی از یک عامی که خرد طبیعی و فطرت سالم دارد بیشتر دور سازد و آنچه را هست نبیند و آنچه را ببیند که نیست. "

اینها مهمترین ویژگی های دوران معاصر از نگاه متفکری است که شاید مهمترین نقش را تحولات سیاسی و فکری در ایران معاصر داشته است. بازخوانی انتقادی اندیشه شریعتی می تواند ما را به فهم علل شکست ها و موفقیتهای فکری و جامعه شناسی روشنفکری ایرانی نائل کند. به هر حال چه موافق اندیشه های شریعتی باشی و چه مخالف آن در این نمی توان شک کرد که او و اندیشه هایش بخشی از تاریخ ما را رقم زده است که برای حرکت به جلو نیاز به بازخوانی مجدد دارد.  

  

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:54  توسط فرشاد حبیبی  | 
  بالا