آیت عشق در دفتر عقل
 
 
 

وعده داده بودم که به مناسبت اولین همایش جامعه شناسی تحلیلی در ایران مطلبی درباره سقوط اخلاقی و اعتقادی در جامعه ایران بنویسم اما دیدم که این موضوعی است که زیاد درباره آن هم خودم قبلا نوشته ام و هم دیگرانی بهتر و کاملتر از من نوشته اند و گفته اند و لذا به دستور مولانا که فرمود سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود موضوع را از جنبه ای تازه اما همچنان مرتبط بررسی خواهم کرد.  

امروزه این تحلیل جامعه شناسانه را زیاد می شنویم که اگر پایه های دیانت و اخلاق در جامعه ای مانند ایران تضعیف شده به واسطه آن است که مردم در اطراف خود مدعیان دینداری بسیاری را دیده اند که به مقتضای تعلیمات خود عمل نمی کنند و این عالمان بی عمل باعث شده اند که مردم به چنین تعلیماتی بدبین شده اند و این روزها کمتر کسی است که این شعر حافظ را نشنیده باشد یا زمزمه نکرده باشد که:

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند......چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

آری سخن از واعظانی است که مردمان را به اعمال نیک  فرا می خوانند اما خود به گونه دیگر رفتار می کنند. همانهایی که قرآن  درباره آنها می گوید: أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ یعنی انسانها را به نیکی امر می کنید اما خود را فراموش می کنید و خود به آن عمل نمی کنید.  جامعه شناسی تحلیلی با فلسفه نسبت دارد و آن اینکه در هر دو به روایت وضع موجود بسنده نمی شود بلکه از چرایی امور می پرسند و سراغ از ریشه ها می گیرند. یک جامعه شناس تحلیلی به این اکتفا نمی کند که بداند جامعه چنین است  بلکه سوال می کند که چرا چنین است؟

و اما جوابی که غالبا به این سوال می دهند این است که دین و اخلاق اموری اند که در آنها نام و نان فراوان است یعنی چون اقبال عمومی به آنها زیاد بوده و هست و بازارشان داغ  پس می توان با آنها تجارت کرد و چه بسیار صیادان و شیادانی که در لباس واعظ و عالم و روحانی و به نام دین و اخلاق اما در واقع به سودای شهرت و شهوت و قدرت و ثروت به  تجارت مشغولند و خود به آنچه می گویند باور ندارند . البته هیچ عاقلی منکر چنین مساله  و آفتی نیست. حتی خود حافظ هم چنین تحلیلی از مساله را تایید می کند و عدم باور را به عنوان دلیل ذکر می کند و در ادامه همان بیت می گوید:

گوییا باور ندارند روز داوری.......کین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

اما این جواب یک فیلسوف را قانع نمی کند او می خواهد باز هم  جلوتر برود چون وقتی کمی عمیق تر شویم این سوال پیش می آید که آیا حقیقتا در همه موارد چنین است؟ در اینکه بسیاری چنین هستند شکی نیست اما آیا همه کسانی که عالم بی عمل هستند حقیقتا به علم خود اعتقاد ندارند؟ و آیا تنها قصدشان صیادی و شیادی است؟ مثلا پزشکی که خود سیگاری است آیا او به مضرات سیگار آگاه نیست؟ ولی همین فرد به فرزند خود یا بیمار خود می گوید سیگار نکش آیا او شیاد است یا نسبت به عوارض سیگار علم کافی ندارد؟ به نظر شما معتاد کارتن خوابی که گوشه خیابان است به عوارض اعتیاد باور ندارد؟ او بهتر از هر کسی عوارض اعتیاد را می داند چون آنها را زیسته است.  بنابراین می بینیم که مساله به همین سادگی ها هم نیست و نیاز به یک  تحلیل دقیق تر فلسفی و روانشناسانه دارد که برای ورود به آن ناگزیر از بیان چند مقدمه هستم:  

مقدمه اول : تقریبا در بین همه صاحبنظران اتفاق نظر هست که انسان از دو بخش یا دو ساحت متفاوت تشکیل شده است: نفس (روح یا روان) و بدن (جسم) و این دو ساحت و بخش از هم جدا هستند گرچه با هم پیوند و ارتباط هم دارند. اغراق نیست اگر بگویم یکی از مشکل ترین و بغرنج ترین مساله های تاریخ فلسفه تعیین ماهیت نفس و بدن و نحوه ارتباط آن دو است اما اصلا برای اثبات چنین ادعایی نیازی به بحث های دقیق فلسفی نیست بلکه همین مقدار کافی است که حتی امروزه در تمام دانشگاه های دنیا رشته روانشناسی از رشته پزشکی و یا آناتومی جداست و شاخه ای مجزا از علم حساب می شود که نشان از جدایی و انفکاک این دو است اما از آن طرف اگر رشته ای چون روانپزشکی داریم نشان می دهد که بین این دو رشته ارتباط وثیقی هم هست و می تواند یکی بر دیگری تاثیر بگذارد. پس خلاصه مقدمه اول اینکه انسان دو ساحت جدا اما مرتبط دارد: نفس و بدن

مقدمه دوم : جهان ماده و هر آنچه مربوط به جهان مادی است گسست و انفصال و جدایی دارد. چنانکه هر جز ماده از جز دیگر آن جداست و انفکاک دارد. در آثار کلاسیک  فلسفی ما معمولا فصلی مجزا هست با این عنوان که ماده مناط غیبت است. بیان دقیق همه براهین فلسفی مساله اینجا ممکن نیست اما تنها اشاره ای کوتاه اینکه هر جسم مادی در زمان و مکان است یا به تعبیر کمی دقیقتر با زمان و مکان نسبت دارد و از طرفی جدایی و انفکاک ذاتی زمان و مکان است. دیروز امروز نیست و امروز فردا نخواهد بود. مکان هم چنین است مکان الف هرگز با مکان ب یکی نیست به عبارتی الف از ب غایب است چنانکه مکان ب نیز برای الف غایب است. نتیجه اینکه ماده به دلیل نسبت ذاتی که با زمان ومکان دارد ناچار از انفصال و جدایی است. هر جز ماده در یک مکان خاص است که از جز دیگر که در مکان دیگر است غایب است.

مقدمه سوم: بدن یا جسم ما بخشی از عالم ماده است و مشخصا از حکم مقدمه قبلی مستثنی نیست، در بدن چشم غیر از گوش است و این هر دو غیر از دست و پا هستند. به تعبیر دقیقتر در بدن انسان اعضای تحریکی با اعضای ادراکی جدا از هم هستند و می توانند مستقل از هم باشند. انسان با اعضایی چون چشم و گوش ادراک می کند اما با اعضایی چون دست و پا حرکت و عمل می کند. از اینجا نسبت فرد به صحت و سلامت این اعضا به چهار حالت متصور است: حالت اول اینکه هم اعضای ادراکی و هم اعضای تحریکی سالم باشند، حالت دوم اینکه اعضای ادراکی سالم هستند اما اعضای تحریکی دچار نقص هستند مثل فرد فلجی که هوشیار است چشم اش خوب می بیند گوش اش خوب می شنود اما توانایی راه رفتن ندارد، حالت سوم برعکس فردی که اعضای ادراکی اش مشکل دارد اما اعضای تحریکی اش سالم است مثل فردی که ناشنوا یا نابیناست اما به لحاظ بدنی سالم است و نهایتا حالت چهارم که هر دو اعضا ناقصند مثل فردی که در کما هست.

مقدمه چهارم: نفس یا روح انسان به واسطه ارتباط و نسبتی که با بدن می یابد می تواند دچار همین تفکیک و انفکاک شود. روح انسان طبق نظر فلاسفه اسلامی وبسیاری از فلاسفه غربی یک موجود مجرد است نه مادی بنابراین مستقلا نسبتی با مکان و زمان ندارد اما همین نفس و روح به دلیل رابطه با بدن با زمان و مکان هم رابطه پیدا می کند یعنی من در یک زمان مشخص و در یک مکان مشخص هستم چون بدن من در آنجاست لذا به واسطه این ارتباط با جسم، روح مجرد هم بالعرض دچار آثار عالم ماده می شود. حتی اگر کسی مانند ماتریالیست ها بگوید روح انسان مجرد نیست و مادی است باز به اصل ادعای ما که نفس و روح دچار این انفکاک هستند آسیب نمی رساند چرا که در مقدمه دوم بیان شد کل مادیات دچار این انفکاک و تکثر هستند بنابراین چه نفس و روح را مجرد بدانیم چه مادی باید بپذیریم که این شان و حیطه از وجود انسان هم می تواند دچار تکثر و انفکاک باشد.

اکنون پس از این مقدمات چهارگانه وارد اصل بحث می شویم که همانطور که در بدن آدمی اعضای تحریکی از ادراکی جدا هستند به همان نسبت قوای نفس هم به دو قوای ادراکی و تحریکی تقسیم می شوند که از هم می توانند مجزا و مستقل باشند هر چند تاثیر و تاثر نیز در هم داشته باشند،   قوه ای از نفس که مسئول ادراک است به نام عقل نظری خوانده می شود جدای از این قوه یک قوه دیگری در نفس است به نام عقل عملی که مسئول اراده و تصمیم و عمل است و این دو از هم جدا هستند و همانطور که نسبت صحت بدن فرد به اعضایش به چهار حالت تقسیم می شد در اینجا هم می توان نسبت صحت روح فرد به قوایش را نیز به چهار حالت تقسیم می شود:

حالت اول فردی که هم عقل نظری اش کامل است و هم عقل عملی اش یعنی جامع علم و عمل است، چنین فردی انسان کامل است همانکه که دیوژن حکیم یونانی در روز با چراغ در شهر به دنبال او می گشت و مولانا در آرزوی او بود که می گفت از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.

حالت دوم فردی که عقل نظری اش کامل است اما عقل عملی اش دچار اشکال است این همان عالم بی عمل است، همانطور که بیان شد اکثریت فکر می کنند چنین فردی رفتارش ناشی از نقص علمش است یا باور به علم خود ندارد یا اصلا علمش قابل باور نیست و خرافه است چون غالبا توجه ای به این تفکیک قوای نفسانی ندارند  که ممکن است فردی قوای نظری اش کامل باشد اما قوه عملی اش دچار ضعف باشد.

بگذارید با یک مثال مساله را توضیح دهم  فرض کنید فردی سالم مار و عقربی را در اتاق ببیند او چون عضو ادراکی اش که چشم باشد سالم است خطر را می بیند و چون عضو تحریکی اش هم سالم است که پا باشد لذا بعد از دیدن فرار می کند و خود را نجات می دهد اما اگر حالا در اتاق فردی فلج باشد که روی تخت خوابیده است او چون عضو ادراکی اش سالم است مار و عقرب را می بیند و خطرشان را هم کاملا می فهمد اما نمی تواند فرار کند چون پا ندارد حالا شما بیایید بگویید اشکال این است که او مار و عقرب را خوب نمی بیند و به این فرد عینک های مختلف و تلسکوپ و میکروسکوپ بدهید که این مار و عقرب را بهتر ببین آیا تاثیری در حال او دارد؟ یا بگویید او چون خودش فرار نمی کند پس این مار و عقربی که می گوید خطرناک هستند خطرناک نیستند و یا اصلا ساخته وهم و خیال او هستند با این تحلیل شما هم فرار نکنید  مشخصا نتیجه آن خواهد شد که در اینجا شما هم با چنین عقیده ای همراه او هلاک می شوید چنانکه امروز جامعه ایران هم همراه این واعظان و عالمان بی عمل خود در حال هلاک شدن است.

ریشه اش آنجاست که ما درس مهمترین معلم اخلاق فرهنگ خود یعنی شیخ اجل سعدی را فراموش کرده ایم که افسوس و صد افسوس که ما دیگر سعدی نمی خوانیم. سعدی جایی در  گلستان می گوید: فقیهی پدر را گفت هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمیکند چرا که ایشان را کرداری موافق گفتار نمی بینم اما پدر در جواب  فرزند خود می گوید که مرد عاقل حرف درست و پند را می شنود و می پذیرد حتی اگر بر دیواری بی جان نوشته شده باشد:

گفت عالم به گوش جان بشنو......ور نماند به گفتنش کردار

مرد باید که گیرد اندر گوش......ور نوشته است پند بر دیوار

اما دسته سوم کسانی هستند که قوه تحریکی سالم دارند اما قوای ادراکی شان مشکل دارد اینها همان جاهلان مقدس هستند. از کلمات نورانی شیر مرد بیشه علم و عمل امیرمومنان علی (ع) است که فرمود دو گروه کمر مرا شکستند: عالمان بی عمل و جاهلان مقدس. این جاهلان مقدس همانهایی هستند که نشان سجده بر پیشانی آنها هویداست اما شمشیر بر فرق علی می زنند و سر از پیکر حسین جدا می کنند. امروز هم شاید این فاجعه جهل مقدس  بیش از همیشه دامنگیر جهان اسلام است که هر روز می بینیم و می شنویم بسیار جنایتکارانی که به نام دین قساوت و جنایات می کنند در حالیکه کار خود را مقدس می دانند. بسیاری از آنها حتی نماز صبح شان قضا نمی شود و جلسات ختم قرآن شان ترک نمی شود. جاهلان مقدس نه تنها جاهلند بلکه نسبت به جهل خود هم جاهلند به این معنی که حتی اگر حقیقت به آنها عرضه شود درک نمی کنند چون قوه ادراکی آنها کور است و از آن بدتر این جهل را نه حقیقت که مقدس می دانند.

حافظ از این گروه سوم در اشعارش با عنوان زاهد نام می برد و بر حافظ شناسان پوشیده نیست که این واژه چه بار معنایی منفی ای در دیوان حافظ دارد مثلا حافظ می گوید:

یارب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید.......دود آهیش در آیینه ادراک انداز

زاهد عیب می بیند یعنی به خطا می بیند و حقیقت را نمی بیند چرا؟ چون  آیینه ادراکش کدر است یعنی قوه ادراکی اش یا عقل نظری اش مشکل دارد.

و اما نهایتا دسته چهارم گروهی که از هر دو بی بهره اند نه اهل علم اند نه اهل عمل که شاید اکثریت مردمان در همین گروه باشند. اکثر مردم نه دانشمند هستند که در گروه اول و دوم باشند و نه زاهدان خشک مغزی هستند که اهل عمل کورکورانه و افراطی باشند.

بعد از این همه مقدمات و دسته بندی ها و طول و تفصیل ها چه می خواهم بگویم؟ حرف آخر این است که اگر کسی با دید فلسفی به مسائل نگاه می کند می تواند بین علم و عمل تفکیک کند و دچار مغالطه ای که دامنگیر عموم مردم است نشود که اگر عالمی یا روحانی را دید که رفتارش مطابق عقیده اش نیست به عقیده او به واسطه رفتارش خط بطلان نکشد  بلکه عقیده او را با موازین منطقی به صورت مستقل مورد مطالعه قرار دهد. کم نبودند فلاسفه و دانشمندان بزرگ به خصوص در دوره معاصر که به لحاظ زندگی اخلاقی یا شخصی دچار فساد بودند برای نمونه نگاه کنید به زندگی خصوصی برتراند راسل یا ژان پل سارتر در کتاب بحث برانگیز فیلسوفان بد کردار اثر نایجل راجرز و مل تامپسون، اما این باعث نمی شود که نتوانیم از بصیرتهای علمی و فلسفی آنها بهره ببریم و مثلا ریاضیات جدید را که برتراند راسل پایه گذاری کرده است باطل بدانیم.

و از طرف دیگر و شاید به لحاظ جامعه شناسانه مهمتر اینکه یک فیلسوف وقتی چنین تفکیکی را قائل باشد هرگز به واسطه رفتار یک فرد مجذوب عقیده او نمی شود. فیلسوف مقلد نمی شود آنهم جایی که آفت بزرگ روزگار ما به واسطه نفوذ رسانه ها مساله تقلید است و چه بسیار رهبران سیاسی و مذهبی و یا حتی صاحبان صنایع که با مجذوب کردن عوام با رفتارهای کاریزماتیک و نفوذ رسانه ای مردمان را گله وار به دنبال عقاید خود و یا کالاهای خود کشانده اند که نمونه های عالی از این قسم  را چارلز مک کای در کتاب توهمات عمومی و دیوانگی های جوامع آورده است که شاید برای بیان آن کلامی دلنشین تر از سخن مولانا در کتاب فیه ما فیه سراغ نداشته باشم که می گوید:

"صد هزار صورت بی حد و سپاهی بی پایان صحرا در صحرا اسیر شخصی اند، و آن شخص اسیر اندیشه ای حقیر، پس، این همه اسیر یک اندیشه باشند."

خدایا پناه می بریم به تو از اسارت اندیشه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند ۱۳۹۴ساعت 9:25  توسط فرشاد حبیبی  | 
  بالا